کنج خرابه
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩  

کنج تاریک خرابه / دل کوچیکش گرفته

صحنه ی خیمه و آتیش / از دلش هنوز نرفته

 

چه قیامتی به پا بود / همه چی به رنگ خون بود

شاهد اون همه غربت / زمین بود و آسمون بود

 

تو غبار سم اسبا / نمیشد هیچی رو خوب دید

همه چی تیره و تار بود / حتی آسمون و خورشید

 

عمه جان به گریه میگفت : / نزنید این بچه ها رو ...

اینا یادگار عشقند / ببینید نور خدا رو !

 

اما ... نه .... نمیشنیدن / شایدم خوب نمیدیدن

تا ابد واسه همیشه / لعن و نفرین و خریدن

 

دید سکینه رو که گریون / خون رو گردنش روون بود

دست گرفته بود به گوشش / نگاهش به آسمون بود

 

گوشواره اش مال خودش بود / هدیه ی قشنگ بابا

خدایا اینا کی هستن / چی میخوان از جون ماها

 

جیغ کشید ....یه تازیانه / گریه کرد ... یه تازیانه

عمه رو صدا میکرد و / هی کتک بود بی بهانه

 

زخم تازیانه بد بود / یه جوری سوزنده و داغ

اما عمه جای اونها / هی میخورد ترکه و شلاق

 

دیگه نا نداشت بناله / زبونش خشک و چشاش تر

هی نگاه میکرد به اطراف / گاهی اینور ... گاهی اونور

 

نمیدونست چرا نیستند / اون عموهای دلاور

عمو عباس شجاعش  / داداشش علِی اکبر

 

رفته بودن که بجنگن / با یه لشکر آدم بد

پس چرا بر نمیگشتن / ببینن دشمن اونو زد

 

نمیدونست  توی صحرا / چند روزه آواره هستن

نمیدونست چرا اینها / دست و پاهاشونو بستن

 

اون سرا چی بود جلوشون / عمه جان میگفت نبینید

میگفت از خاک بیابون / تو خیال لاله بچینید

 

علی اصغرش کجا موند / مادرش اینهمه بیتاب

پس چرا شیرش نمیده / حالا که خورده یکم آب

 

********************************

کنج تاریک خرابه  / دل کوچیکش گرفته

به سر این تن خسته  / چه مصیبتایی رفته

 

رد اشک رو گونه هاشه / جای تاولاش میسوزه

برای دیدن بابا / چشاشو به در میدوزه

 

خواب میاد تو چشم خیسش / بابا رو براش میاره

روی زانوهای بابا / می چینه ماه و ستاره

 

وقتی بابا هست کنارش / همه چیزا بهترینه

نه کسی زخمیه پاهاش / نه کسی سیلی  می بینه

 

می پره از خواب نازش  / می بینه کنج خرابه است

تو دلش هزار تا حرف و / تو سرش چند تا خطابه است

 

دیگه طاقت نمیاره  / اون دل کوچیک و خسته

میگه از دلتنگیاش و / میگه از قلب شکسته :

 

" دوری بابا منو کشت / عمه جان بی طاقتم من "

" کی میاد چشم و چراغم ؟  / عمه جان ناراحتم من "

 

" بابا که تنها نمیذاشت / ماها رو پیش غریبه "

" اونم این غریبه ها که / کینه اشون خیلی عجیبه "

 

ناله های اون سه ساله  / میرسه به نا نجیبا

میارن تو تشت زرین / سر خون آلود بابا

 

وا حسین و وا حسینا / عاشورا میشه دوباره

می زنه آتیش به دلها / یاد اون تن های پاره

 

باورش نمیشه انگار / که بابا چشماشو بسته

می کشه دست نوازش / رو سر بابای خسته

 

میگه از رنج اسیری / میگه از شکایتاشون

میگه  از مردای نا مرد / میگه از جنایتاشون

 

میگه از غصه و غمهاش / تا نفس داره تو سینه

اشک میاد توی نگاهش / به یاد شهر مدینه

 

دختر ناز سه ساله  / ساکت و آروم و معصوم

جون میده کنار بابا / بابای شهید و مظلوم

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩  

هیچ


کلمات کلیدی:
 
مادر
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩  

به مادرم که سکوت می کند و لبخند میزند 

 مبادا ذره ای غمگینمان کند

 

قربان نگاه مهربانت ...مادر

این بار منم دل نگرانت ... مادر

 

ای ماه ترین قصه ی خورشیدی من !

آغوش وجودم آسمانت ... مادر

 

با من بگو از حوصله هایی زخمی

شاید بشوم مرهم جانت  ... مادر

 

از خوب و بدش بگو که باور بکنم

وارد شده ام به داستانت ...مادر

 

با این همه حرف دل که داری بگذار

همدل باشم نه همزبانت ... مادر

 

آن وقت ببین که مثل من هم هستند

در ایل و تبار و خاندانت ... مادر !!!!

 

آنقدر که از خدای خود می خواهم

وسعت بدهد به سایبانت ... مادر

 

تا پشت و پناه من بمانی ای خوب !

محتاج تو هستم و جهانت ... مادر

 

آرامش من تویی و ای کاش این شعر

احساس مرا دهد نشانت ... مادر

 


کلمات کلیدی:
 
محاوره ی اندوه
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  

_ دیدی چه زود آن نازنین از دستمان رفت ؟

با آه ما و شوق خود تا آسمان رفت ؟

 

_ امّ ابیها ؟ قرة العین پیامبر ؟ ...

_ آری ... همان بانوی بی همتا ... همان رفت ...

 

_ در کوچه های خلوت و تاریک آن شب

بر روی دست ما ... خدایا کهکشان رفت  !

 

_ گل بود اما ساقه اش را تا شکستند

با تلخی از آزار این نامردمان رفت

 

_ دیدی علی را ؟ ... نیمه اش را دفن کرد و ...

قامت خمیده با نگاهی نیمه جان رفت

 

_ درد حسن را میشد از چشمان او خواند

با شعله ای از  درد و دلهای نهان رفت

 

_ اشک حسین و آه او فریاد بود و

اما چه ساکت آمد و چه بی زبان رفت

 

_ زینب صبوری خودش را از که دارد ؟

اینگونه محکم زیر این داغ گران رفت

 

_ افسوس آن خوشبو ترین ریحانه پژمرد

دین را گلستان کرد و خود از بوستان رفت

 

_ بخشید تسبیحی به هر سجاده با عشق ...

تا آخرش با دستهایی مهربان رفت !

 

_ حالا نشانش را به دلها میسپاریم

حالا که او رنجیده بود و بی نشان رفت !

---------------------------------------------

آن شب زمین فریاد زد : خاکم به سر باد!

فریاد او تا آخرین روز زمان رفت !

 

هر کس شنید این ماجرا را با خودش گفت :

خوبست پیغمبر ندید و از جهان رفت !!!


کلمات کلیدی:
 
یا زهرا
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  

ای نور دو چشمان نبی بیتابم !َ

میدیدمت ای کاش شبی در خوابم ...

دیروز مدینه را برایت گشتم

امروز درون دل تو را می یابم !!!

***********************

تا حرمت یاس گوشه ی خانه شکست...

با خشم خدا سکوت مردانه شکست

پهلوی گل از حماقتی زخمی شد...

دل ازغم فاطمه غریبانه شکست !

***********************

در مورد " او " بین همه همهمه است

یک جمله بر این همهمه ها خاتمه است

این جمله که یک علی دیگر می گفت :

باور بکنیم " فاطمه فاطمه است " ...


کلمات کلیدی:
 
روز معلم
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این هم شعر امسال به درخواست دخترکم که واسه خودش خانمی شده!

 

کنار    خستگیهایم    صبوری         تو که از هر چه بد باشد به دوری

نگاهت را که میبخشی به چشمم       شبیه   حس شفاف  بلوری

به   اقرار  دلم  می بالم  اینکه           تو  دور  از  هر  تکبر  یا  غروری

منم  طوفانی  این  دوره  از عمر        تو  اما  مظهر   درک و  شعوری

تو  در فهمیدن مفهوم هر درس            برایم    بهترین  رمز    عبوری

     خودم میدانم این رامثل هر کس           گهی غمگین و گاهی در سروری

 ولی  لبخندت  ای  همچون فرشته          نشانم   میدهد  خیلی   صبوری

تو را با شوق می خوانم ... که حتی    خدا  بر  عشق  تو  دارد  مروری

معلم  هستی  و  در   خاطراتم         حضوری  مهربان  از  جنس   نوری


کلمات کلیدی:
 
آترین
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  

آترین 

تنها خواهر زاده ی عزیز من 

تو این چند ماهی که خودشو تو آدما جا کرده و حسابی کنجکاوه ببینه دنیا دست کیه...

شیرینترین سرتیتر خبر خانوادگی ما شده....

حالا هم که هر روز چیزای تازه تری یاد میگیره و به نمایش میذاره کاملا سر کار هستیم و از سرگرمی دود از سرمون بلند میشه !

پی نوشت : آترین به معنای جذاب و آتشین است .... و اگه مامانش میدونست اینطوری آتیشپاره میشه و ممکنه یک اسم انقدر روی شخصیت یه بچه تاثیر گذار باشه حتما اسمشو میذاشت : آرام !!!


کلمات کلیدی:
 
طوفان
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩  

همین الان از  تماشای طوفان باد و بارون برگشتم ...

هنوز از هیجان دارم میلرزم ....

درختای اُکالیپتوس جوری تو هم میرن که میترسی به هم گره بخورن ....

انگار یه دریا بالای سرمونه که مث آبکش سوراخ سوراخ شده .....

آسمون تاریک و خشمگینه ......

یه جوری نعره میزنه که نفس بند میاد...

من که بدجوری به نفس نفس افتادم .... نه اینکه ترسیده باشما .... از لذت !!!

بچه  که بودم وقتی تو داستان جادوگر شهر اوز  خوندم که  طوفان چطوری خونه دوروتی رو از جا کند و چه ماجراهایی واسش بوجود آورد.... دیوونه طوفان شدم ....

همیشه حسرت گردبادهایی رو میخورم که ماشین و خونه ها رو تو خودش میپیچه و پرت میکنه

دور و برم همه میدونن که چقدر دلم میخواد تو یکی از این طوفانهااز جا کنده شم و تو هوا معلق بزنم و محکم بخورم به یه جایی و مغزم متلاشی بشه

اونوقت فقط خدا میدونه که قبل از مرگ چه لذتی رو درک میکنم !!!!نیشخند

الان هم که داشتم از این هیجان طبیعت فیلم میگرفتم بدم نمیومد درخت کُنار تو باغ که هی بطرفم خم میشد و بر میگشت ...محکم بخوره تو کله امو این لذت رو تکمیل کنه زبان

 دخترم هم یه جورایی به مامانش رفته و عاشق آتشفشانه ..... وقتی گدازه های در حال پرتاب رو میبینه یه جوری میگه جوووووووون !!! که انگار .....

و البته شوهرم هم از سیل بدش نمیاد ولی خب ....هنوز مث ما عاشق نیست !!!


کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد