محاوره ی اندوه

_ دیدی چه زود آن نازنین از دستمان رفت ؟

با آه ما و شوق خود تا آسمان رفت ؟

 

_ امّ ابیها ؟ قرة العین پیامبر ؟ ...

_ آری ... همان بانوی بی همتا ... همان رفت ...

 

_ در کوچه های خلوت و تاریک آن شب

بر روی دست ما ... خدایا کهکشان رفت  !

 

_ گل بود اما ساقه اش را تا شکستند

با تلخی از آزار این نامردمان رفت

 

_ دیدی علی را ؟ ... نیمه اش را دفن کرد و ...

قامت خمیده با نگاهی نیمه جان رفت

 

_ درد حسن را میشد از چشمان او خواند

با شعله ای از  درد و دلهای نهان رفت

 

_ اشک حسین و آه او فریاد بود و

اما چه ساکت آمد و چه بی زبان رفت

 

_ زینب صبوری خودش را از که دارد ؟

اینگونه محکم زیر این داغ گران رفت

 

_ افسوس آن خوشبو ترین ریحانه پژمرد

دین را گلستان کرد و خود از بوستان رفت

 

_ بخشید تسبیحی به هر سجاده با عشق ...

تا آخرش با دستهایی مهربان رفت !

 

_ حالا نشانش را به دلها میسپاریم

حالا که او رنجیده بود و بی نشان رفت !

---------------------------------------------

آن شب زمین فریاد زد : خاکم به سر باد!

فریاد او تا آخرین روز زمان رفت !

 

هر کس شنید این ماجرا را با خودش گفت :

خوبست پیغمبر ندید و از جهان رفت !!!

/ 3 نظر / 20 بازدید
سيد

سلام محبت گرامي راستي اگر اينان با پيامبر مشكل داشتنند چار پس دست و سينه ي زهرا را آزردند.. يعني همان جايي كه پيامبر مي بوسيد

تبسم

سلام مهربان بانو؟ احوال شما؟ من دلم می گیرد وقتی می بینم چقدر از از این بانوی مهربان کم می دانم دلم می گیرد وقتی بعضی ها تمام فاطمه را در پارچه های سیاه ایام فاطمیه و روضه های خاله زنکی خلاصه می کنند...همیشه فکر می کنم ما چه تصویری از این بانو به بچه هایمان نشان داده ایم...اصلا خودمان چقدر می دانیم؟چقدر می فهمیم! آه ای آسمان پر ستاره که تنهاترینی...!